سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
من و شیرین کاری هایم

من و شیرین کاری هایم

خدایا ! حقایق را چنانکه هست به مابنمای . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]


از: علی مامان  سه شنبه 10/12/89  ساعت 11:12 صبح  

آموزش شنا

سلام


حدود یک ماه پیش برامون جشن خودکار گرفتنآفرین و ما شروع کردیم به نوشتن با خودکار.مدرک داشتن من از قبلش استرس داشتم.ترسیدم فکر می کردم نمی شه و نمی تونم با خودکار خوب بنویسم. مامان می گفت خیلی خوبه و می تونی. اما من نگران بودم.


حالا که نوشتن با خودکارو شروع کردم. می بینم بد هم نیست.باید فکر کرد اما وقتی اشتباه می شه دوست ندارم.خسته کننده دارم سعی می کنم خوب و زیبا بنویسم.تبسم


 


چند وقتی بود که می گفتن از طرف مدرسه برامون شنای آموزشی گذاشتن. سه روز پیش با مامان و بابا رفتیم چیزایی که برای شنا نیاز داشتم، مثل مایو، عینک، دماغ گیر و کیف خریدیم.


امروز پنج شنبه 5/12/1389  اولین روز شروع کلاسای شنا بود.مؤدب با سرویس به استخر انقلاب رفتیم. وقتی پیاده شدیم، کیوان می دونست کجا باید بریم. بهمون گفت و با هم رفتیم. وقتی همه ی یچه ها اومدن معلم وزرشمون آقای عبادتی هم رسید.


رفتیم اون طرف، یه چیزی مثل ساعت بود.یعنی چی؟ ولی کلید سرش بود و به مچ می بستیم. کمدو باز کردیم. لباسهامونو درآوردیم، وقتی می خواستیم مایو بپوشیم، یه اتاق مخصوص بود، مایو رو اونجا پوشیدیم و رفتیم دوش گرفتیم که آبش خیلی خیلی داغ بود.گیج شدم توی استخر خیلی حال داد.چشمک توی آب راه رفتیم، گفتن دست از شونه دوستتون برندارید چون می یوفتادیم.


نوبت شیرجه زدن رسید.دهنم آب افتاد وقتی شیرجه زدم یادم نبود دماغ گیرم وصله، از اونجا که پریدم، افتاد توی آب. بعد دورتر و دورتر شدیم از اونجا. هی می رفتیم و برمی گشتیم. گفتن پاتونو بگیرین تو بغل برین زیر آب نفستونو بگیرین. مرحله بعد رفتیم زیر آب فوت کردیم.


تموم که شد رفتیم حموم. من رفتم شامپومو بیارم دیر شد. لباس پوشیدیم و سوار سرویس شدیم و اومدیم.


خیلی خوب بود. من دوست دارم بازم برم.دهنم آب افتاددوست داشتن


نظرات شما ()

از: علی مامان  جمعه 17/10/89  ساعت 1:38 عصر  

تجربه ی رفتن به موزه

خیلی وقته وبلاگم ساکت مونده. الان می خوام این سکوت سنگینو بشکنم و باز بنویسم.دوست داشتن


امروز از طرف مدرسه به ارگ کریم خان و موزه ی پارس رفتیم. ارگ کج شده بود و داشت می ریخت.


موزه برای من خیلی جالب بود. کریم خان زند را دیدم که بر روی تختش نشسته بود. شمشیر کریم خان رو که به او هدیه کرده بودن دیدم. یک فرانسوی دیدم که خدمتکار کریم خان بوده. خدمات زیادی به کریم خان کرده بود. وزیر جنگ را دیدم، وزیر مالیات هم بود. دوستم سامانیان فرد می گفت:((این ها آدم هستند یا خشک شده اند؟خیلی مثل آدمای واقعی هستند! میوه ها هم واقعی اند.)) من گفتم :((این میوه ها واقعی نیستند.))


بعد به موزه ی پارس رفتیم. اونجا جایی بود که قبلا مهمونای خارجی و تازه واردا رو می آوردن. که شمشیر کریم خان، کلاه و لباس و مهمات جنگی او دیده می شد. همچنین قرآن بزرگ و کوچک و از همه مهم تر قرآنی بزرگتر از همه بود. طلسم هایی هم بود که شکل های مختلفی داشتند. یه نوشته ای از خورشید پرستا هم بود. که کتاب آسمونیشون بود.


داخل موزه پارس قبر کریم خان زند را دیدیم. که البته کریم خان رو جای دیگه ای خاک کرده بودن. که آقا محمد خان قاجار می یومده لگد به قبرش می زده مرتب و می رفته. بخاطر همین اسکلتشو  آوردن تو موزه خاک کردن.


وقتی وارد حیاط موزه شدیم جای سرسبز و قشنگی بود.


نظرات شما ()

از: علی مامان  یکشنبه 16/12/88  ساعت 4:43 عصر  

روزانه های من

امسال یه روز رفتیم کارخونه ی بستنی دایتی.جاتون سبز خیلی خوش گذشت.


روزهای پر خاطره و خوبی داشتم این روزا.


دیشب از حدود ساعت 7 خوابیدم تا صبح. همه ی درس و مشقم مونده بود. خسته شدم بس که خوابیدم. امروز موقع رفتن توی سرویس خوب نبود. من می خواستم عکسای جومونگو نگاه کنم. ولی همش پاره شد.  اما بعدش توی مدرسه اتفاق خوبی افتاد. توی دفتر مشقم 10 صفحه دیکته نوشته بودم. خانم معلم بهم گفت آفرین  اونقدر این آفرینو خوب و قشنگ گفت که من از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم  


زنگای تفریح دوست دارم بازی کنم. اما بازی امروزمون اصلا خوش نگذشت.


نظرات شما ()

از: علی مامان  یکشنبه 15/9/88  ساعت 7:26 عصر  

خاطره ی اولین اردوی کلاس دوم

اون روز با مامانم رفتیم مدرسه. خیلی شاد بودم که به اردو می رم. توی صف ایستادیم. و با خانم معلم سوار مینی بوس شدیم. خانم معلم گفتن: وقتی رسیدیم کسی جایی نره. می خوام باهاتون صحبت کنم.


وقتی به باغ فدک رسیدیم، خانم صمیمی هیچ چیزی نگفتن. فقط گفتن: از همدیگه دور نشید.


ما هم رفتیم توی محیط باغ.   خیلی از دوستای کلاس قرآنمو که کلاس اول بودن رو دیدم. داشتم دنبالشون می گشتم. پایم خیلی خسته شده بود. ولی، خوش حال شدم که پیدایشان کردم.


رفتیم کنار قلعه بادی. عرفان را پیداکردم  پول دو هزاری داد به صاحب قلعه بادی. ولی آقای قلعه بادی گفت: فقط یه نفر می شه  ولی من به عرفان گفتم بیا. و او هم بدون این که آقاهه بفهمه اومد.  بعد با هم بازی کردیم. عرفان زودتر از من رفت چون او بقیه بهش خوردن کمرش داغون شد. منم داغون شدم ولی بیرون نرفتم.


 من نمی خواستم برم تو نمازخونه. رفتم ناهار خوردم. ولی وقت نشد که غذامو تموم کنم. چون آخر اردو بود. ناهارم مرغ سرخ کرده بود. دوستم گفت: ببینید این پسر داره پیتزا می خوره. شوخی داشت با من می کرد. خودمم می دونستم. ولی شوخی با مزه ای نبود. اعصابم خورد نشد؛ آخه منظورشو نفهمیدم.


راستی با احسان هم دعوا کردیم.   آخه من هی داشتم با فرهادیان فر شوخی می کردم. یعنی یه جورایی هم سرش داد می زدم.


 اویعنی فرهادیان فر حدودا بیست بار گفت:«در ضمن در ضمن... »


من به فرهادیان فر حمله کردم.  ولی او داشت می خندید. منم به خنده داشتم می دویدم. خیلی خیلی باحال بود. آخه شوخی می کردیم.  بعد ما اونقدر دویدیم که من پایم لغزید و درد گرفت. رفتم پیش خانم آموزگار . ایشان گفتن همین الان داریم می ریم.


 رفتیم سر صف اردو. داشتن می گفتن که کلاس اولیها و دومی ها و سومی ها بروند. بچه ها داد زدند: « یَ یَ یَ....» بعد بچه سومی ها این داد را زدند. اما بچّه های اول و دومی ها داد نزدند. جوری داد می زدن که انگار دارن به کسی حمله می کنن. با همون حالت داد زدن رفتن سر آبخوری و بازی کردن. من هم رفتم آب خوردم. اینقدر زود وقتمان تمام شد که نتونستیم بازی کنیم. ولی تونستیم آب بخوریم.


بعد هم سوار سرویس شدیم و اومدیم مدرسه.


اونجا تاب و سر سره های گوناگون داشت. پنج تا سرسره بود. توی مدرسه من آب توی دهنم می زاشتم و می ریختم روی فرهادیان فر. او می گفت:« نه این کارو نکن».  بعد هم شکایتم کرد.


نظرات شما ()

لیست کل یادداشت های این وبلاگ

آموزش شنا
تجربه ی رفتن به موزه
روزانه های من
خاطره ی اولین اردوی کلاس دوم
[عناوین آرشیوشده]

فهرست


2755 :کل بازدید
5 :بازدید امروز
8 :بازدید دیروز

اوقات شرعی


درباره خودم


من و شیرین کاری هایم

لوگوی دوستان



لوگوی دوستان


لینک دوستان


همای سعادت
صدفم چشم به راهتم برگرد
من هیچم

اشتراک


 

فهرست موضوعی یادداشت ها


قرآن . تابستان . ژیمناستیک . دسته گل . حضرت سید علاءالدین حسین . اردو . باغ فدک .

آرشیو


آذر 1387
دی 1387
اردیبهشت 1388 [3]
آبان 1388 [2]

طراح قالب